عنوان ندارد

به همین سادگی...

خانه خیلی گشاد است.

و چلچراغ، بی‌شکوه و تاریک

در انتظار شب نشسته است...

 

پ.ن: گنه ناکرده بادافره کشیدن...

   + شادی ; ٥:٢٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بیا تا برایت بگویم که تا چه اندازه تنهایی من بزرگ است...

نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد...

مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم نا تمام خواهد ماند...
کجاست جای رسیدن...

کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز؟



 

   + شادی ; ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٥ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

پایان روانکاوی

بعد از 2 سال و نیم روانکاوی، کار من با دکتر مربوطه تمام شد. در آخرین جلسه به‌ام گفت که خیلی تغییر کرده‌ام و دیگر آدمی که بوده‌ام نیستم. فقط تصویر ذهنی‌ای که از خودم دارم هنوز عوض نشده. شاد شدم.

   + شادی ; ۱:٠٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار... کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد

از سفر برگشته بودم... بغل‌ام کرد... نه... فشارم داد و گفت: "واله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود...".

وقتی می‌خواهدم نیستم. وقتی می‌خواهمش نیست. خسته‌ام و بی‌حوصله... بی‌حوصله از انتظاری که سر نمی‌آید... بی‌حوصله از همه‌ی این بازی‌های تکراری. پیر شده‌ام انگار.

   + شادی ; ٢:٠۳ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۳ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

 

انگار سال‌ها منتظر بوده‌ام. منتظرت بوده‌ام.

   + شادی ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هر که آمد اندکی ما را پریشان کرد و رفت...

   + شادی ; ٦:٤٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ آبان ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تجاوز؟

آفلاینی بدین مضمون برایم ارسال شده بود:

"تجاوز یعنی تو تاکسی خانوم بغل دستی از نوع نشستن من احساس ناراحتی کنه تجاوز یعنی دختری به خاطر نگاه هرزه من تو گرمای تابستون روسریشو تا پیشونی جلو بکشه تجاوز یعنی من و دوستان سر کوچه واساده باشیم..خانوم مجبور باشه یه کوچه رو دور بزنه تا ما مزاحمش نشیم تجاوز یعنی زن از بی معرفتی من امنیتی نداشته باشه تجاوز یعنی با دوچرخه ام تک چرخ بزنم بعد یه دختر دوچرخه سوار دیدم تیکه بندازم ..."

البته بدیهی است که هر دو نفری در تاکسی یا هر مکان عمومی دیگری باید طوری بنشینند که باعث آزار همدیگر نشوند اما شک دارم که بقیه مثال‌ها از مصادیق تجاوز باشد. به شخصه در هر جای دنیا که باشم این حق را برای دیگر مردم قایلم که هرطور مایلند مرا نگاه کنند یا هر "تیکه‌"ای دل‌شان می‌خواهد به من بیاندازند مشروط به این‌که بی‌ادبانه، توهین آمیز، تهدید کننده یا آمرانه نباشد. این را هم می‌دانم که نمی‌شود دقیقا مرز مشخصی برای بی‌ادبی و توهین تلقی کردن گفته‌ای تعیین کرد و بالاخره ممکن است وضعیت ناخوش‌آیندی پیش بیاید.

   + شادی ; ٢:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ماییم و موج سودا

صوفی ما که به ورد سحری مست شدی.. شام‌گاهش نگران باش که سرخوش باشد..

   + شادی ; ۱:۱۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تفاوت روند آزمایش HIV در مشهد و تهران

تابستان 84 همراه همسر سابقم در مشهد رفتیم بانک خون که تست HIV بدهیم. قسمت مخصوصی برای این کار داشتند. تست HIV به صورت رایگان انجام می شد و ازمان خواستند که قبل از آزمایش با روانشناس شان صحبت کنیم. رفتیم پیش روانشناس مربوطه. مشخصات و آدرس مان را خواست و مطمئنمان کرد کسی از اطلاعات شخصی و نتیجه آزمایش ما باخبر نخواهد شد حتی خانواده هایمان. کمی صحبت کردیم. مشخصا پرسید اگر به مان بگویند که چند سال دیگر بیش تر زنده نیستیم، چه برنامه ای برای این چند سال می ریزیم و چه طور زندگی خواهیم کرد. متاسفانه به اندازه کافی آدم باهوشی نبود که مکالمه توجه مان را جلب کند و فقط می خواستیم تشریفات کار انجام شود. بالاخره آزمایش دادیم. یادم هست که از کم هوشی و عدم تاثیر گذاری آقای روانشناس گله مند بودیم. روزی که رفتیم جواب آزمایش را بگیریم هم آقای روانشناس را باید می دیدیم. جواب منفی بود. به مان تبریک گفت و رفتیم.

 تابستان 90 به تنهایی می روم بانک خون ایران در تهران که مجددا تست بدهم. قسمت مخصوصی برای این کار نیست. می روم پذیرش. قبض می گیرم و در بانکی که همان جاست هزینه را پرداخت می کنم. بدون بیمه می شود 7200 تومان. آزمایش می دهم و برمی گردم.

پ.ن(بدون ربط به موضوع): مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش...

   + شادی ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٤ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

درگیری اخلاقی

فرض کنید ماشین‌ام را برای مدتی به دوستی قرض بدهم و تاکید کنم که سالم برش گرداند. متوقع‌ام که خلافی نکند که مشمول جریمه شود یا با تاکید می‌گویم طوری رانندگی نکند که منجر به تصادف شود حتی اگر مقصر هم نباشد (متوجه هم هستم که نمی‌تواند در مورد آخر قول قطعی بدهد). دوست من در خیابان با ماشین دیگری کورس می‌گذارد و تحت شرایطی مثلا برای جلوگیری از تصادف با ماشینی که از روبه‌رو می‌آید ماشین من را به جدول کنار خیابان می‌کوبد. مدتی بعد همدیگر را می‌بینیم و سراغ ماشین‌ام را می‌گیرم. توضیح می‌دهد که چند روز پیش در فلان خیابان با کسی کورس گذاشته و منجر به تصادف شده، آدرس ماشین را به من می‌دهد و اضافه می‌کند که اگر بخواهم می‌تواند مرا به محلی که ماشین‌ام را گذاشته ببرد و همچنین به خاطر دوستی‌ای که‌با هم داریم حاضر است بخشی از هزینه‌ی تعمیر ماشین را بپردازد. عذرخواهی نمی‌کند و در توجیح تاخیر در اطلاع دادن در مورد تصادف ماشین می‌گوید که نمی‌خواسته من را ناراحت کند. طبیعتا بیش‌تر از این‌که بابت تصادف ماشین، هزینه‌ی تعمیر (که به نظر من - با توجه به توانای مالی بالای دوستم) تماما باید توسط او پرداخت شود نه قسمتی از آن) و طول مدتی که ماشین باید در تعمیرگاه بماند ناراحت باشم، از رفتار و منش دوستم عصبانی‌ام.

مدتی بعد دوستم تصمیم می‌گیرد که با همکار کم سن و سال و تازه واردش که توانایی مالی اندکی هم دارد به طور اشتراکی ماشینی بخرد با این نسبت که مثلا 30% قیمت را دوست من و 60% بقیه را همکارش بپردازد. من هنوز از رفتار دوستم متعجب و عصبانی‌ام اما لزوما به تبعات احتمالی این شراکت برای همکار دوستم اهمیت چندانی نمی‌دهم.

می‌خواهم بدانم در چنین شرایطی چه عکس‌العملی نشان می‌دهید. آیا حدس می زنید چون دوستتان در مالکیت این ماشین شریک است، رفتار متفاوتی هنگام رانندگی یا پذیرفتن تبعات تصادف نشان خواهد داد؟ فکر می کنید که باید هشداری به همکار دوستتان بدهید (با تاکید به این که همکار دوستتان را نمی شناسید، اهمیت خاصی هم به اش نمی دهید و اگر تذکری هم بدهید صرفا از روی عصبانیت به خاطر رفتاری است که با شما شده است).

این را هم اضافه کنم که عکس العملی که صرفا معطوف به عصبانیت باشد را لزوما کار سخیف یا غیراخلاقی ای نمی دانم مگر این که منجر به واکنشی سخیف یا غیراخلاقی شود.

   + شادی ; ٦:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خوشی‌ها و روزها

" در واقع اغلب، زمانی که عشقی را آغاز می‌کنیم، تجربه و عقلمان به ما می‌گویند که روزی به دلداری که امروز فقط به اندیشه او زنده‌ایم‌‌ همان اندازه بی‌اعتنا می‌شویم که امروزه به هر زنی جز او هستیم... روزی نامش را می‌شنویم و دیگر دچار هیچ لذت دردآلودی نمی‌شویم، خطش را می‌خوانیم و دیگر نمی‌لرزیم، در خیابان راه‌مان را کج نمی‌کنیم تا او را ببینیم، به او بر می‌خوریم و دست و پا گم نمی‌کنیم، به او دست می‌یابیم و از خود بی‌خود نمی‌شویم. آنگاه این آگاهی بی‌تردیدِ آینده، برغم این حس بی‌اساس اما نیرومند که شاید او را همواره دوست داشته باشیم، ما را به گریه می‌اندازد ... "

خوشی‌ها و روزها؛ مارسل پروست

   + شادی ; ٤:٢٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

لازمه ی دوستی

تقریبا نیمه شب به بهانه پس دادن کتاب هایم آمد پیشم. خسته بود و کلافه و سردرگم. به وضوح گفت که می خواهد نظر من را بداند اما من می دیدم و مطمئن بودم که نیازش به همفکری نیست بلکه صرفا تایید می خواهد و فکر کردم که لازم است تنهایی تصمیم بگیرد . حرف هایش را شنیدم اما گفتم که نظری نمی دهم. ناراحت شد ... بلند شد که برود. تعارف نکردم که بیش تر بماند. دم در گفت زمانی که به بودنش احتیاج داشتم همیشه بوده، حالا که احتیاج به همفکری من دارد تنهایش گذاشته ام ... دستش را گرفتم ... نگذاشتم که برود ... دوباره نشستیم. کمی دیگر حرف زد. سعی کردم سوال هایی بپرسم که نشان بدهم به مشکلش اهمیت می دهم اما باز هم نظری ندادم. کمی بعد خواست که برود. اصراری به ماندن نکردم ... رفت.

گاهی دوست خوب بودن سخت تر از آن چیزی است که به نظر می آید. نمی توانستم چیزهای بگویم که خوشحال یا مطمئن اش کند در حالی که -از نظر من- مطلقا چیز خوشحال کننده یا اطمینان بخشی وجود ندارد.

   + شادی ; ٩:۱٧ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

حفره های خالی

اما آن دیگری که از راه می‌رسد مثل آن یکی نمی‌خندد، مثل او با تو آشنا نیست، مثل او تو را نوازش نمی‌کند... بیهوده دنبال بو و لمس آن دیگری می‌گردی. برای این‌که هیچ کس نمی‌تواند جای آن‌که تو دلتنگش هستی را پر کند...

به نقل از وبلاگ نسوان مطلقه معلقه.

سال ها پیش جایی خوانده بودم بدترین نوع دلتنگی این است که کنار کسی باشی و ...

   + شادی ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دیگری

داشتم به ف. می‌گفتم که برایم مهم نیست با کسی که آشنا می‌شوم اهل هنر باشد یا نباشد. چیزی که باعث می‌شود از دوستی با دیگری لذت ببرم, لزوما علایق مشترک نیست. چیزی از جنس هوش و روحیه‌ی مشترک است.

   + شادی ; ٢:٤۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

وفاداری

فکر می‌کنم مفهومی که از لغت وفاداری در ذهن من است چیزی است در این ردیف:

به دوستی یا عقیده‌ای یا چیزی احساس تعلق خاطر می‌کنم. تا زمانی که این گونه است,‌ بسته به میزان حس‌ام از دوستم یا عقیده‌ام یا آن چیز حمایت می‌کنم. حتی اگر شرایط برایم لزوما خوش‌آیند باشد. مثلا در موسسه‌ای کار می‌کنم که مانند سابق حقوق خوبی نمی‌دهد اما به جز مسایل مالی, کماکان موسسه را دوست دارم. سعی می‌کنم به خوبی سابق کار کنم. یا حمایت از دوستم, لزوما یا مستقیما حس خوبی به من نمی‌دهد,‌ به هر صورت سعی می‌کنم حمایت کنم. حس وفاداری در ذهن من اطلاعی در مورد طول مدت احساس تعلق خاطر نمی‌دهد. مسلما چنین حسی از بین که برود, رفتار من هم تغییر خواهد کرد. در ضمن من ممکن است که در بیش‌تر از یک موسسه کار کنم, چندین مشتری داشته باشم, دوستان متعددی داشته باشم یا نسبت به خیلی چیزها همزمان احساس تعلق خاطر کنم.  

متاسفانه در گفتگوهای روزمره, اولین چیزی که از مفهوم وفاداری در ذهن دیگران به من انتقال پیدا می‌کند, طول مدت تعلق خاطر و پایایی رفتاری است که داریم و تا حدودی انحصاری هم هست.

   + شادی ; ۳:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()
← صفحه بعد